محمد باقر شريعتى سبزوارى
172
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
ما در آنجا با روشن ساختن معناى حركت عمومى روشن خواهيم ساخت كه اين مسئله عيناً مضمون همان تفسيرى است كه فلاسفه ديرگاهى است متعرض شده و حقيقت مطلق حركت را تقرير كردهاند : « كمال اوّل بالقوهء چيزى كه ، بالقوه است » يا « اتحاد قوه و فعل در حركت » و فرقى كه ميان اين دو تقرير و تفسير است اين است كه فلاسفهء ماديت تحولى يك مطلب پخته را با بيان خام و نارس و نارسايى تقرير نمودهاند . آرى ، داستان دراز « تز ، آنتى تز و سنتز » همان يك جملهء كوتاه « اتحاد قوه و فعل در حركت » مىباشد . و راههاى دور و درازى كه فلاسفهء مادى در اين وادى پيموده و ارمغانهاىتر و تازه و تازهترى كه در هر بازگشت به همراه خودشان آورده و در پردههاى مختلف در معرض نمايش گذاشتهاند به طور شگفتآور به اندازهاى با يكديگر ضد و نقيض هستند كه در حقيقت نظامى از بىنظامى تشكيل دادهاند . همين اندازه كه از ريشهء سخن ويژهء اين مقاله ، دور نشويم ، به نتيجهء منطقى اين سخن پرداخته و در موضوع سه اصل نام برده ( عينيت ، ثبات و استحالهء اجتماع ضدين ) كه ديالكتيك نفى مىكند نكاتى را كه در مقالههاى گذشته نيز روشن شده يادآورى مىكنيم . اولًا ، انتفاى عينيت و يا اين همانى كه دانشمند مادى مىگويد درست است ، ولى اين سخن را در مورد مادهء خارجى و تركيبات وى مىتوان گفت نه در مورد علم و ادراك ، زيرا ما در مقالهء سوم ( علم و ادراك ) به ثبوت رسانيديم كه علم و ادراك خاصهء تحول مادى را ندارند چنين خاصيّتى منحصر در ماده است و هر صورت ادراكى از هر صورت ادراكى ديگر كاملًا جدا مىباشد و غريزهء دانش و انديشهسازى ما خود گواه اين نظر است ، و البته دانشمند ديالكتيك نيز همين غريزهء انسانى را دارا است و هيچگاه وجدان درّاك وى حاضر به پذيرفتن حقيقت سخن خودش نيست ، زيرا در همين بيان و تخاطب ، دلش مىخواهد كه عين مقصد خود را به ما ( مخاطب خود ) برساند نه غير او را ، دلش مىخواهد كه ما عين مقصد او را بپذيريم نه غير او را ، وجدانش گواه است كه مطلبى را كه امروز تقرير مىكند همان است كه ديروز فهميده و همان است كه پريروز جزء مجهولات بود . عينيت به طورى لزوم عمومى با مفاهيم دارد كه حتى سلب عينيت نيز بعينه اثبات عينيت است ( تأمل شود ) . در گذشته